تبليغاتX
لیلی موزیک

لیلی موزیک

موسیقی کلاسیک

((آخرین فرد خانواده موتزارت))

نویسنده:ژاک تورنیه

مترجم:پرویز شهدی

انتشارات:دنیای نو

کتاب  در موردآخرین فرد خانواده موتزارت در مورد زندگی فرانسوا گزاویه موتزارت،فرزند

کوچکترولفگانگ آمادئوس موتزارت،نوشته شده است.مترجم این کتاب در بخشی از کتاب با

عنوان پیشگفتار مترجم می نویسد:((....همه علاقمندان به موسیقی و دوستداران موتزارت

از جزئیات زندگی او باخبرند،ولی ژاک تورنیه نخواسته زندگی موتزارت را بنویسد،یا به تجزیه

و تحلیل و ارزیابی آثارش بپردازد.رفته است به سراغ مرد جوان گمنامی که سایه غولی روی

شانه هایش سنگینی که نه،بلکه زیر بار خودش لهش میکند.او در نظر ندارد موتزارت دیگری

شود،خواست ها و بلند پروازی هایش محدود است،استعدادش هم همینطور،ولی نمی خواهد

نام بلند آوازه ای را یدک بکشد و همه جا به او بگویند پسر موتزارت آلمانی، در عین حال می

خواهد پدری را که هرگز ندیده درست بشناسد و بفهمد چگونه آدمی بوده است....))

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت3:35 بعد از ظهرتوسط لیلی | |

شوبرت

تمام روز آهنگ می ساخت و عصرها در میخانه ها با رفیق هایش به تفریح مپرداخت.شوبرت بر خلاف

بتهوون هیچوقت مقام واقعی خود را درک نکرد و هرگر ندانست که روزی آثارش در سراسر جهان مورد

احترام قرار می گیرند.او تنها یک بار برصدد برآمد تا با دختر یکی از دوستان پدرش ازدواج کند،اما چون

مشغول جمع آوری پول بود،دختر با مرد دیگری ازدواج کرد.شوبرت در سال ۱۸۳۴ میلادی در حالی که

۳۱ ساله بود به مرض تیفوس در گذشت و طبق وصیت خودش اورا در کنار آرامگاه بتهوون به خاک

سپردند.سنفونی ناتمام او در سال ۱۸۲۲ تصنیف و ۴۲ سال بعد!!! کشف شد.

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت3:41 بعد از ظهرتوسط لیلی | |

شوبرت

شوبرت در سال ۱۷۹۷ میلادی در نزدیکی وین به دنیا آمد.پدرش معلم فقیری بود و شوبرت در ۱۲ سالگی

بوسیله پدرش به دسته آواز دربار معرفی شد.او به مدت ۵ سال در آموزشگاه ((کنویک)) موسیقی

تحصیل کرد.او هم چنین برای امرار معاش و پیدا کردن شغل خیلی تلاش کرد و بالاخره مجبور شد که به

تصنیف آهنگ بپردازد،اما نتوانست چندان موفق شود.و سر انجام در مدرسه ای که پدرش در آن معلم

بود با حقوق ناچیزی استخدام شد،اما این کار او را ارضا نمیکرد تا اینکه در یک تعصیل تابستانی توانست

برای تدریس موسیقی به همراه فرزندان کنت استر هایی به یکی از ییلاق مجارستان برود اما متاسفانه

این شغل را هم از دست داد و تا پایان عمر نتوانست به زندگی محقر خود سروسامانی بدهد.

این پست ادامه دارد......

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت3:5 بعد از ظهرتوسط لیلی | |

 

گوستاو مالر

مالر در یک خانواده فقیر به دنیا امد.او از کودکی به موسیقی علاقه داشت و پس از اینکه تحصیلات

خود را به پایان رساند،توانست در زمینه تصنیف اهنگ و پیانو نوازی جایزه بگیرد.او از ۲۰ سالگی

به رهبری ارکستر اشتغال پیدا کرد و پس از اینکه مدتی در بودا پست به این کار مشغول بود،رهبر

ارکستر اپرای وین شد.از سال ۱۹۰۷ ریاست اپرای متروپولیتن را بر عهده گرفت،ولی در نیویورک به

بیماری سختی مبتلا شد.مالر پس از مدتی به کشورش برگشت اما بهبودی نیافت و در ۵۱ سالگی

دار فانی را وداع گفت.او ۹ سمفونی به یادگار گذشت که از شاهکار های موسیقی ارکستر محسوب

میشود.

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت3:4 بعد از ظهرتوسط لیلی | |

سلام.امروز تصمیم گرفتم با معرفی یکی از موسیقیدان های دیگه وبلاگ رو به روز کنم.

این هم بیوگرافی مختصرب از فریتز کرایسلر برای شما:

فریتز کرایسلر

این موسیقیدان اتریشی در وین به دنیا آمد که او را از بزرگترین نوازندگان ویلن دنیا به شمار می آورند.او از کودکی ذوق فراوانی نسبت به موسیقی داشت و در هنرستان موسیقی پاریس زیر نظر استاد معروف ((لامبر ماسار))شروع به آموختن موسیقی کرد و در ۱۲ سالگی برنده جایزه یزرگ رم شد و همگان را در شگفتی فرو برد.اولین کنسرت خود را در شهر بادل با موفقیت تمام انجام داد،سپس به اجرای کنسرت های مختلف پرداخت.از شاهکار های او کاپریس و بن نواو تامبورن شینوا است.کرایسلر از نقطه نظر استادی ویرتوئوزی بی نظیر و تکنیک دست چپ او بی مانند بود.

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت3:19 بعد از ظهرتوسط لیلی | |

سلام.امروزهم بایک بیوگرافی دیگه از موسیقیدانها اومدم.البته چون مال این دفعه کوتاه بود

بیوگرافی دو موسیقیدان رو نوشتم:

ژان اشتراوس

او دومین رهبر ارکستر لایز بودو نبوغ خاصی در موسیقی رقص از خود

بروز داد.ارکستری تشکیل داد و خودش در راس ان به اجرای اهنگهایی

که ساخته بود پرداخت.انگاه رهبر بال در باروین شد.والسهای مشهور او

عبارتند  از ((تاگلیونی))،((گابریل))،((ارکستر ویکتوریا))،((سسیل))،

((لابوایادر))،((اتنل))،((الکتریک))وغیره.او پدر ریچارد اشتراوس،اهنگ

ساز معروف اتریشی بود.

البان برگ

این اهنگساز اتریشی شاگرد شونبرگ و از پیروان اوبود.اگر چه روشهای او

با مخالفت های شدیدی رو به رو شد،اما اپرای وتسک(1925)او سخت مورد

استقبال واقع  شد.از اثار او سویت لیریک(1926)برای کوارتت زهی،یک

کنسرتو (1936)برای ویلن و اپرای ناتمام ((لولو))است.

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت2:54 بعد از ظهرتوسط لیلی | |

سلام.امروز هم میخوام معرفی یه موسیقیدان دیگه رو داشته باشم براتون.در ضمن توی ارشیو موضوعی

همین وبلاگ اسم باخ رو پاک کردم و یه لینک دیگه جاش گذاشتم به اسم بیوگرافی ها  که معرفی باخ و همین مطلب و مطالب دیگه ای که موسیقیدانان رو معرفی میکنه داخلشه.حالا

بخونید معرفی هربرت فون کارایان رو:

هربرت فون کارایان،موسیقیدان برجسته و رهبر مشهور ترین ارکستر سمفونیک جهان در تاریخ بیست و پنجم تیر ۶۸ در سن ۸۱ سالگی در سالزبورگ در گذشت.فون کارایان که اورا نابغه بزرگ عالم موسیقی در قرن بیستم خوانده اند،یونانی الاصل ومتولد اوریل ۱۹۰۸ در سالزبورگ اتریش بود.او اموختن موسیقی رااز ۵ سالگی شروع کرد و در نواختن پیانو،ان چنان سریع مدارج ترقی را پیمود که در ۹ سالگی به عنوان رهبر ارکستر اولین اجرایش را انجام داد.او مدت ۳۵ سال با قدرت و توانمندی هنرمندانه،رهبری مجهز ترین و مجلل ترین فیلار مونیک جهان رادر برلین بر عهده داشت.او معتقد بود:((یک اندیشه می تواند جهان را دگر گون کند))با این اعتقاد به جادوی موسیقی بود که همیشه کمال محض طلبی را ایده ال زندگی هنری خود قرار داده بود.اجراهای موفقیت امیز و ماندگار او به سبک کارایان معروف است.از فون کارایان ۱۸۰۰۰ صفحه و ۹۰۰ سنفونی و اجراهای بی شماری از بتهوون ،واگنر،اشتراوس و دیگر بزرگان موسیقی جهان باقی مانده است.او یک سال فبل از مرگش از رهبری ارکستر فیلارمونیک برلین استعفا داد.  

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت2:39 بعد از ظهرتوسط لیلی | |

سلام.خوبین؟امروز یه مطلب اوردم که بر می گرده به قسمت بیوگرافی ها،اگه بعدا خواستید بخونید از

اونجا بخونید

فردریک شوپن (1810-1849) در قرن نوزدهم زندگی می کرد اما با این وجود از سنت و روشهای فراگیری موسیقی همچون بتهوون (1770-1827)، هایدن (1732-1809)، موتسارت (1756- 1791) و کلمنتی (1752-1832) بهره برده برد و حتی در آموزش موسیقی به شاگردان خود از روشهای کلمنتی استفاده نمود و در تربیت شاگردان نوازندگی پیانو تاثیر بسیاری از هومل (Hummel 1778-1837 آهنگساز و نوازنده چیره دست پیانو اهل اتریش که در دوران گذر کلاسیک به رمانتیک می زیست) برد.

هنگامی که یک نوازنده پیانو شروع به اجرای کارهای شوپن می نماید و یا هنگامی که یک علاقمند به موسیقی شروع به گوش دادن به کارهاش شوپن میکند، بدون شک پس از مدتی به این نکته می رسد که با پیانو می توان بزرگترین طیف وسیع احساسی را در موسیقی بوجود آورد.

بعنوان مثال تمرین و نواختن اتودهای شوپن تنها کمکی برای کسب مهارت انگشتان در نوازندگی نیست، بلکه مهمتر از آن، اتودهای شوپن به هنرآموز اجازه می دهد تا بتواند روش استفاده از حداکثر توانایی های ساز خود در تولید اصوات احساسی موسیقی را بیاموزد.

audio fileWalts #14

یکی از شاگردان شوپن بنام فردریک مولر (Friederike Muller) در باره نحوه نوازندگی او در یادداشتهای روزانه خود می نویسد:

"نوازندگی او همواره زیبا و با شکوه بود و موسیقی اش بصورت یک آواز با کلام با مخاطب صحبت می کرد، چه هنگامی که آرام (Piano) می نواخت و چه در حالتی که با شدت و قدرت (Forte) به اجرای پیانو می پرداخت."

"هنگام آموزش مفاهیم و روشهای نوازندگی پیانو مانند نحوه اجرای لگاتو (Legato) یا کاناتابیله (Cantabile) و ... بسیار جدی بود و عذاب زیادی را در آموزش دقیق آنها به هنرجو تحمل می کرد. چیزی که او را بسیار آزار می داد آن بود که هنرجو نتواند به هنگام اجرا، نت های موسیقی را آنگونه که باید به یکدیگر متصل کند."

"او به نحوه اجرا روباتو (Rubato) و ریتارداندو (Ritardando) ها بسیار حساس بود و برایش خطا در اجرای آنها به هیچ وجه قابل قبول نبود. به هیچ وجه نمی توانست بپذیرد که هنرجو در ریتارداندو زیاده روی کند یا در جایی که نباید موسیقی را روباتو اجرا کند."

audio fileMazurka #2

بلوغ هنری در آثار شوپن را می توان از سال 1831 به بعد مشاهده کرد هنگامی که او اتود شماره ده خود در Gb ماژور را تهیه کرد. در این اتود احساسات دراماتیک، خیالپردازیها و ساخت فرمهای جدید رمانتیک به مرحله شاخص و متفاوتی از کارهای گذشته او رسیده بود. در این هنگام شوپن به توانایی های خاصی در بیان احساس در نوازندگی پیانو دست پیدا کرده بود و توانایی این را داشت که با سازهای جدیدتر و مدرن تر آن زمان رنگ آمیزی زیبایی را توسط پیانو خلق نماید. در واقع او توانست با ساخت قطعات بسیار زیبای پیانو، شخصیت پیانو را تبدیل به سازی نماید که توانایی بیان لطیف ترین احساسات و خشن ترین حوادث را یکجا دارد.

شوپن را می توان استاد ساخت ملودی از دو جنبه دانست. اول به دلیل توانایی در خلق ملودی های روان و ساده و دوم توانایی آرایش و زینت ملودی ها به بدیع ترین - و شاید پیچیده ترین - روش ممکن. در این ارتباط نباید فراموش کرد که شوپن در موسیقی نوآوری های بسیاری در هارمونی از خود نشان داده و با زیرکی، بسیاری از هارمونی هایی که آهنگسازان جرات استفاده از آنها را نداشتند به بهترین شکل مورد استفاده قرار داداه است.

audio fileNocturne #9

تغییراتی که شوپن در نحوه استفاده از هارمونی در آهنگسازی اعمال کرد، جایگاه تنالیته - و آکوردهای وابسته - را در موسیقی تغییر داد و قوانین جدیدی را برای وصل آکوردها به همراه خود آورد. روشهای مدولاسیون ناگهانی، تغییر گامها، استفاده از گامهای جدید محلی و از همه مهمتر استفاده از فاصله های دیسونانس بدعت هایی بود که کمتر آهنگسازی توانایی ارائه آنها را در آن زمان داشت.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت2:37 بعد از ظهرتوسط لیلی | |

سلام.امروز مطلبی با مضمون باخ براتون تهیه کردم که واقعا جالب و خوندنی هست:

واقعيت مسلم اينكه او آهنگسازى است متعلق به همه دوران ها و همه مردم دنيا. موسيقى باخ نه فقط زيباست، بلكه با عظمت و حيرت آور نيز هست و جنبه فراانسانى اش همه را مسحور مى كند.

اينك و در قرن بيست و يكم نيز دنياى باخ، هنوز جهانى پرشور، زنده و فعال به نظر مى رسد؛ بولتن خبرى «انجمن ملى تحصيلات عاليه در زمينه موسيقى» در شماره اخير خود به نقل از يكى از مديران اين انجمن مى نويسد: «اگر دانش آموزى در امتحان پيشرفته دوره متوسطه، بدون هرگونه اطلاعاتى درباره كليد باس نمره الف كسب كند، بسيار بهتر است؛ چرا كه در آن صورت او تحت فشار معلومات خود نيست؛ اين فشار معلومات مى تواند خلاقيت را سركوب كند.» و امروز مى توان تصور كرد كه اگر همين برخوردارى از دانش كليد باس، خلاقيت باخ را سركوب نكرده بود، او تا كجا پيش مى رفت؟

برخى از كارشناسان، مهارت در نوازندگى را امرى ذاتى مى دانند و معتقدند اين مهارت در ما همراستا با مهارت هاى زبانى از اعمالمان سرچشمه مى گيرد و با فشارهاى تكنيك سركوب مى شود.

يتيمى در ۱۰ سالگى

باخ در سال ۱۶۸۵ در ايسناخ، تورينگه به دنيا آمد. اكثر اعضاى خانواده او هنرمند بودند و سطح آنها بالاتر از نوازندگان محلى در مكان هاى عمومى و كليساها بود. اگرچه در آن زمان هنر موسيقى كلاسيك هنوز دوران اوليه و تجربه اندوزى خود را مى گذراند، اما بيشتر اعضاى خانواده باخ موسيقيدان هايى توانا و همه فن حريف بودند؛ اگرچه تعداد بسيار كمى از آنها توانستند تا حدى به توانايى هاى اين آهنگساز بزرگ نزديك شوند. در قرن نوزدهم به طور بسيار رايجى، معمول بود كه آهنگساز و دستيار نوازنده باشد و در صورتى كه نوازنده نمى توانست درباره موضوعى مشخص، بداهه نوازى كند، از آهنگساز استفاده مى شد. نوازنده ها نيز بيشتر در مراسم ويژه مذهبى، سياسى و ... خدمات خود را ارائه مى كردند.

سباستين در ۱۰ سالگى يتيم شد و از آن پس با يوهان كريستف _ برادر بزرگش _ زندگى مى كرد. همانجا بود كه آموزش رسمى سازهاى مختلف براى او امكان پذير شد. براى ما روشن نيست كه برادر سباستين كريستف _ آيا خودش هم آموزش آهنگسازى مى داده و يا اينكه اصلاً آهنگسازى مى كرده است يا خير. در هر حال سيستم آموزشى آن دوره، بر فراگيرى و آموزش از نمونه هاى قديمى و تلخيص ايده هاى آنها براى خلق آثار جديد تأكيد داشت. به نظر مى رسد اين روش، صبورى و تحمل پذيرى خاصى به باخ داد. باخ حتى در آثار اوليه خو د نيز توانايى زيادش در كپى كردن، گسترش دادن و پروراندن آثار گذشته را نشان داد؛ قطعه هايى كه براى ارگ و كلاوسن نوشته بود استعداد، ابتكار و قدرت بداهه نوازى او را به رخ مى كشيد. در اين آثار معمولاً او به مسيرى مى رود كه حركت انگشتانش بر كلاويه ها او را هدايت مى كنند! دو كشش درونى و توانايى كاملاً متناقض در باخ وجود دارد كه باعث متبحر شدن اين هنرمند شده است: از يك طرف او «بداهه نواز» بود و از طرف ديگر بسيار «متفكرانه» با مسائل برخورد مى كرد و با وسواسى مثال زدنى تك تك نت ها را كنار هم قرار مى داد.

يك درس از ويوالدى

باخ، ابتدا از نوازندگان ارگ كليسايى و دربار بود كه در اين مشاغل نوازنده موفقى هم شد. چرا كه سرانجام در دهه دوم قرن هجدهم به سمت نوازنده رسمى دربار و ايمار ارتقا يافت. او در آن زمان توانست علاقه خود در زمينه آهنگسازى براى ارگ و كلاوسن را پرورش دهد؛ و از طرفى از آنتونيو ويوالدى آهنگسازى كه موسيقى سرزنده و مورد پسندى براى عامه مردم خلق مى كرد، درس هاى بسيارى آموخت؛ موسيقى ويوالدى در دربارهاى شمال آلمان بسيار محبوب بود و باخ از اين آثار برجسته كه براى سازهاى زهى تنظيم مى شدند، بسيار الهام گرفت. در اينجا بود كه وجه تحليلگر باخ به كمك او آمد و لذا توانست با استفاده از تكنيك برگشت و ترجيع، قفل موسيقى را براى دست يافتن به تمام اهداف خود بگشايد و يك گنجينه سازى بسيار موفق تصنيف كند. موفقيت اين تكنيك در غافلگير كردن انتظارات شنونده است: بدين ترتيب كه در هنگام شنيدن قطعات مى دانيم يك ملودى آشنا به زودى بر مى گردد، اما نمى توانيم پيشاپيش حدس بزنيم كه اين مسأله در كدام بخش، يا در چه زمانى و حتى در كدام كليد اتفاق مى افتد.

باخ كنسرتو، براندنبورگ را در دورانى كه خود از آن به عنوان دوران شاد زندگى اش ۲۳-۱۷۱۷ ياد مى كند، نوشت. در اين زمان او كاپل فايستر شاهزاده لئوپولد بود و در واقع تنها دوران زندگى باخ بود كه مستقيماً به موسيقى كليسايى نپرداخت. باخ از اشتياق شاهزاده، براى شنيدن قطعه هاى جديد لذت مى برد. اما متأسفانه ازدواج لئوپولد با زنى بى علاقه به هنر، موقعيت باخ را در خطر انداخت. در سال ۱۷۲۱ باخ كه همسر خود را از دست داده بود، بار ديگر در همان سال ازدواج كرد و در سال ۱۷۲۳ در لايپزيك مشغول به كار شد و با سرعتى حيرت انگيز آثارى زيبا در موسيقى آوازى، براى مراسم يكشنبه هاى كليساى سنت توماس نوشت.

او در مدت ۵ سال حداقل سه مجموعه «كانتات» تصنيف كرد كه تمام مراسم يكشنبه ها و اعياد مذهبى يك سال اين كليسا را پوشش مى داد. احتمالاً داستان قدرت باورنكردنى باخ در خلق اين آثار از خود آنها معروفترند! متن اين آثار با طبيعت خود كه براساس تعاليم كاتوليكى انسان ها را از پرداختن به مسائل جنسى نهى مى كند در مقابل موسيقى پرشور آن، بسيار عجيب است؛ با اين همه موج اخيرى كه براى اجرا و ضبط اين نوع آثار به راه افتاده، به همگان نشان داده است كه همين قطعات جزو حيرت آورترين آثار باخ از منظر حسى و ساختار موسيقايى هستند.

همه چيز قابل يادگيرى است

قطعاً نقطه اوج هنر باخ «انجيل به روايت سنت ماتئو» است. اين اثر شيوه روايتى تراژيك و با فرم موسيقى واقع گرا دارد و با «آريا»هاى احساس برانگيز خود به نيازهاى شنونده اش عميقاً پاسخ مى دهد. او در اين اثر تمام متدهاى اپرايى را يكجا جمع كرده و آنها را با زمان بندى فوق العاده اى در آميخته و با لحنى كه احساسات شنونده را غافلگير مى كند به او انتقال داده است. در اينجا باخ «محقق» كه در زمينه احساس موسيقايى اطلاعات وسيعى دارد با «نوازنده اى حرفه اى» و «شنونده اى دقيق» تركيب شده است.
همراه شدن باخ با جريانات فكرى قرن هجدهم، اين مزيت را داشت كه او را قادر كند امكانات كشف نشده اين دوره را بشناسد. در اين دوره (۵۴-۱۷۳۲) اولين دائره المعارف آلمان با اطلاعاتى جامع، به همت «يوهان هنريش زدلر» در لايپزيك به چاپ رسيد. زدلر در ابتدا مجموعه دائره المعارف ۱۲ جلدى نوشته بود كه بعدها با جمع آورى اطلاعات بيشتر، آن را به ۶۷ جلد رساند.
باخ نيز مانند زدلر سعى داشت تمام چيزهايى را كه ضرورت آموختن اش وجود دارد به ديگران نشان دهد بنابراين او اين پروژه خود را با تكميل The well _Tempered clavier در سال ۱۷۲۲ در كوتن دنبال كرد؛ و به راستى اثرى تمام عيار و بسيار هوشمندانه آفريد كه بر اساس سيستم جديد شستى ها و رديف الفبايى آنها تأليف شده است. باخ سعى كرد با همين ساختار، تعداد زيادى «پرلود» (هر قطعه موسيقى كه به عنوان مقدمه يا اجراى پيش از قطعه اصلى، ساخته و اجرا مى شود)، «فوگ» (فرمى در موسيقى كه از چند ملودى به وجود آمده و بر مبناى يك سوژه خاص شكل گرفته اند و استادانه با ديگر سوژه ها ادغام مى شوند) و همچنين تمرين هاى سيستماتيك براى نوازندگان بنويسد. بى شك در هنگام خلق اين آثار، دو شخصيت تمرين كننده و نوازنده باخ، حتى لحظه اى هم از او جدا نبوده اند.

دوران بحرانى

باخ در سال ۱۷۳۶ هنگامى كه آهنگساز مخصوص پادشاه لهستان بود، بر قله هاى موفقيت حرفه اى اش ايستاده بود؛ اما يك سال بعد (حدود سال ۱۷۳۷) شاگرد سابق او _ يوهان آدلف شايبلر _ نقد بسيار تند و صريحى بر آثار اين آهنگساز بزرگ نوشت؛ شايبلر مدعى شد: «لطافت» در موسيقى باخ بسيار كم به چشم مى خورد؛ او از «عنصر طبيعت» در موسيقى خود دور شده و با سبكى ديرفهم و مغشوش آثارش را ارائه مى كند. علاوه بر اينها به اعتقاد شايبلر، باخ با تعيين دقيق تمام جزئياتى كه نوازنده بايد اجرا كند، در كار هنرى به افراط افتاده است؛ ضمن اينكه تمام صداها در آثار باخ به يك اندازه مهم بوده و از تركيب آنها يك خط واحد به وجود نمى آيد. شايبلر در نهايت مدعى بود كه تمام اجزاى موسيقى باخ با طبيعت در تضاد است.
اين شاگرد سابق باخ ظاهراً بسيار تحت تأثير نوع نگاه و جريان رايجى در آن زمان بوده كه موسيقى را ملودى هاى شاعرانه مى دانست كه از طبيعت الهام گرفته شده اند و نوازنده در اجرايشان به هر شيوه كه خودش بخواهد، آزاد است.

اما طرفداران باخ، كاملاً متفاوت با شايبلر مى انديشيدند. يكى از اولين طرفداران او يوهان آبراهام برنبائوم بود. او نكاتى ارزشمند _ كه احتمالاً از خود باخ اخذ كرده بود _ درباره آثار او گفت؛ اول اينكه باخ از قوانين مسلم آهنگسازى پيروى كرده و لذا طبق تعريف، هرگز نمى تواند مغشوش كننده باشد. دوم اينكه اگر براى هنر «حقيقى» تقليد از طبيعت ضرورى باشد، حركت به سمت آن نيز خود به خود اجتناب ناپذير خواهد شد. بنابراين نبايد فراموش كرد كه همواره در طبيعت چيزهايى براى گمراه كردن هنرمند وجود دارند. به بيان ديگر برنبائوم مى خواست بگويد: «هر چه هنرى باعظمت تر و باشكوه تر باشد، بيشتر مى تواند زيبايى ها را از دل طبيعت استخراج كند.»

در نگرش برنبائوم به باخ، همان برداشت كلاسيك از موسيقى به عنوان «زبانى جهانى» بسيار مشهود است. حتى هنگامى كه او مباحث زيبايى شناسى «هنر مدرن» را پيشگويى مى كند. باخ به اينكه «قوانين آهنگسازى» حتماً بايد «نظم آفرينش» را بازتاب دهد، چندان معتقد نبود. اعتقاد او به اينكه موسيقى وسيله اى است كه گاه بايد از ناهنجارى هاى طبيعت نشأت گيرد، به روشنى نشانه اى از «مدرنيته ابتدايى» بود.
به نظر مى رسد باخ، مجموعه بزرگ آثارش براى ارگ به نام «Clavier Ubung Vol 3 » را بيشتر براى پاسخ گفتن به حملات منتقدش شايبلر نوشته است. در اين اثر او از فرم هاى پلى فونى (چند صدايى) دوره رنسانس تقليد كرده است و به شيوه اى باشكوه و با بهره بردن از رازآميزترين سبك هاى آهنگسازى، از جمله كانن آشكارا ادعاهاى شايبلر را درباره خودش رد كرده است.

باخ در آخرين دهه زندگى اش خارق العاده ترين آثار موسيقى برنامه اى خود مانند «وارياسيون گلدبرگ» و «مس براندنبورگ» را خلق كرد. آثار باخ در اين دوره كه ديگر ميانسال شده بود، با تكنيك هاى دشوار و متعددى كه در بعضى موارد بايد مانند يك پازل در ذهن شنونده حل شوند(!) بسيار «گوشت تلخ» به نظر مى رسند. اگرچه اين آثار براى اجرا در كنسرت ها، ارزش خاصى ندارند، اما هر نوازنده اى ناچار است كه آنها را بيش از ساير قطعات باخ تمرين كند.

اسطوره دريافتى

احتمالاً باخ با توجه عميقى كه به شنونده اثر داشت، در مقابل طبيعت دشوار و آشفته كننده آثارش، آنها را براى برآوردن نيازهاى نسل بعد آماده مى كرد و در اين ميان اشباع شدن موسيقى او از معنا، در آن مستتر به نظر مى رسد. اما اگر نحوه استفاده او از حركات، بخش هاى ملوديك و ديگر ابزارهاى آهنگسازى را با ديگر آهنگسازان مقايسه كنيم و آنها را با تئورى هاى گوناگون بسنجيم، احتمالاً متوجه وجود معنايى خاص در همه آنها خواهيم شد.

بخش هايى از موسيقى باخ، در فاصله ميان «بى معنايى» و «سرشارى از معنا» قرار دارد. با نگاهى اجمالى به تاريخ درمى يابيم كه «باخ اسطوره اى» قادر است نيازهاى هر دوره خاص را برآورده كند؛ مثلاً اولين نسل هوادارانش او را معلم ايده آل موسيقى مى ديدند؛ در اوايل قرن نوزدهم باخ، قهرمان ملى آلمان شد و مردم او را بسيار ستودند. آنها معتقد بودند او با قدرت نامحدود خود و ادغام سبك هاى متضاد، خواستار اتحاد آلمان بوده است. به او لقب ليبرال نيز داده اند، زيرا او با يكسان كردن اهميت تمام خطوط آوازى، عده اى خاص از خوانندگان تصانيف را مطرح تر از ديگران نمى ساخت.

تئورى هاى متقارن

نسل هم عصر «مندلسون»، درست پس از اينكه «موسيقى كلاسيك» به دنبال آثارى از موتزارت، هايدن و بتهوون براى خود به تعريف ويژه اى دست يافت، باخ را «پدر موسيقى كلاسيك» ناميد. اكنون اين آهنگساز بزرگ، خالق يك سبك مجزاى موسيقى به دور از تمام اتفاقات محلى است؛ ادغام انديشه و احساس مذهبى با والاترين درجات عالى از زيبايى شناسى هنر، نيروى عجيبى به باخ داد كه او را به صورت يك اسطوره تمام عيار از موسيقى درآورد.

در غرب، از موسيقى باخ، حتى به عنوان محركى براى احياى روحيه مذهبى نيز استفاده كردند. موسيقى او پايه بسيارى از اتفاقات در موسيقى مدرن قرن بيستم بوده است؛ تعداد بى شمارى از آثار فوق العاده آهنگسازان آن قرن _ بيستم _ با كپى بردارى بسيار نزديكى از آثار او خلق شده اند.
به تازگى برداشتى تخريبى از آثار باخ نيز رايج شده كه تقريباً تمام ميزان هاى موسيقى او را به توده اى از معناهاى پنهان شده و پيغام هاى مفهومى تنزل داده است. بى ترديد تاريخ و پرداختن به الهيات و معنويات بخش عمده ماهيت موسيقى در زمانه باخ بوده است. خود او نيز علاقه خاصى به اعدادى داشت كه در واقع كد نام خودش بودند، مسأله اى كه شايد در موسيقى باخ چندان نكته مهمى نباشد.

باخ و مدرنيته

امروز به هر نقطه اى كه بنگريد، خواهيد ديد كه به اشكال مختلفى از «باخ» ستايش شده و به اساطير شبيه تر است كه احتمالاً تمايل جهانيان در جهانى كردن باخ مى تواند مهمترين دليل رسيدن او به اين مرتبه باشد. باخ در زمان خودش كارى را انجام داد كه تاريخ بشريت هيچ گاه پيش از او شاهد آن نبوده است؛ احتمالاً اين وسوسه براى جهانى شدن، از مفاهيم مدرنيته سرچشمه گرفته است. مفاهيمى كه باخ آن را به نوعى درك كرده بود و حتى مى توان گفت كه به يك معنا پايه گذار آن بوده است.
توان بالقوه باخ براى ايجاد «شادى»، فصل مشترك تمام نظريه هاى گوناگون درباره اوست. چنانچه باخ را به جاى يك اسطوره دست نيافتنى _ آنگونه كه امروز رايج است _ به عنوان انسانى قابل دستيابى و در كنار خويش تصور كنيم، از شنيدن قطعاتش كه زيركانه بسيارى از رنج ها و مشكلات را به سخره مى گيرند، مى توانيم درس هاى بى شمارى بگيريم. اين در شرايطى است كه او نيز دردهايى تلخ و غيرقابل وصف همچون از دست دادن بيش از نيمى از ۲۰ فرزندش را در زندگى خود تجربه كرد. اگر امروز آثار او براى ما خوشايند است، قطعاً بايد به تأثيرات باارزش اين تجربه عظيم انسانى، از زمان هاى دور توجه كنيم و از آن ارزش هاى باشكوه در جهت پرورش قواى فكرى و تقويت حس زنده بودن خويش بهره ببريم.

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت4:27 بعد از ظهرتوسط لیلی | |

آرميک

نام آرميک برای همه نوازندگان گيتار و بسياري از مردم آشناست چه آن زمان که نوای گيتار او روح بخش و غنای آثار خوانندگانی چون شهيار قنبری بود و چه زمانی که همه دنيا او را بعنوان گيتاريستی مطرح با سبکی مخصوص به او شناختند.

آثار او بارها در صدر برترين ها قرار گرفته و جزو پرفروشترين ها نيز بحساب می آيد. سبک آرميک را عده ای فلامنکو مينامند که شايد چندان هم دور نباشد چون علاقه او به موسيقی فلامنکو امريست انکار ناپذير اما بايد دانست او و سبکش شمه ای از موسيقی فلامنکو - جز - و حتی موسيقی ايرانيست بنوعی تلفيقی از سبکهای مختلف که Nuevo Flamenco مينامند چرا رنگ و حس موسيقی فلامنکو
بيشتر در آن نمايان استز

علاقه آرمیک به موسیقی از کودکی آغاز شد. در هفت سالگی او چنان شیفته یک گیتار کلاسیک شد که ساعت مچی خود را برای آن به گرو گذاشت.او گیتار را در زیرزمین خانه- جایی که پنهان از خانواده تمرین می کرد- مخفی نمود. زمانی که مادرش از جریان مطلع شد او استعداد شگرفی در موسیقی نشان می داد، بنا بر این خانواده اش تأمین مخارج او را به عهده گرفت.او در حالی که مصمم به تکمیل نمودن آموزش رسمی خود در زمان تعیین شده بود، یک دوره آموزشی فشرده را طی دو سال گذراند.

در 12 سالگی به آهنگسازي ميپرداخت و سبک جاز را بصورت حرفه ای آغاز کرده برای حدود 10 سال آن را ادامه داد. در طول این مدت او یکی دیگر از علایق خود یعنی فلامنکو را پرورش داد. علاقه مادم العمر آرمیک به گیتار فلامنکو در اولین دیدار او از اسپانیا آغاز شد. او اغلب برای همراهی و آموختن از موسیقیدانهای مختلف سبکهای کلاسیک و فلامنکو به اسپانیا سفر می کرد:

“وقتی برای اولين بار يک گيتار فلامنکو را لمس کردم ، دريافتم که اين توانايی را دارم که بوسيله سازم حرف بزنم”

با شروع کار تکنوازی در سال 1994 او از پیشینه جاز و علاقه اش به فلامنکو برای ایجاد تغییراتی اساسی در پدید آوردن سبک جدیدی از فلامنکو استفاده کرد. در طول این سالها او بعنوان یک موسیقیدان، تقدیر و تحسین بسیاری را برای احساسات عمیق و مهارتهای موسیقیایی خارق العاده اش کسب نموده است. قطعات و اجراهای ازشمند او محدوده کاملی از ملودیهای محلی اسپانیایی را پوشش می دهد که در طی این سالهای سازنده از تعادل ظریفی که بین سبکهای فلامنکو و کلاسیک ایجاد کرده تا سبک لاتین و جازی که شنوندگان را امروزه در موسیقی او تحت تأ ثیر قرار می دهد پیشرفت محسوسی داشته است.

قرار گرفتن آلبوم پیشین او درصدر بیلبورد جهانی و نمودارهای موسیقی دوره جدید و نیز یک فروش عالی در استرالیا دلیل قاطعی است مبنی بر پذیرش او عنوان هنرمندی که به تنهایی با طبقه بندیهای سنتی مقابله می کند. آغاز کار او برای قطعه (bolero) با نام ” گمشده در بهشت” (LOST IN PARADISE) حیطه استعدادهای موسیقیایی او را به عنوان آهنگساز، تنظیم کننده، گیتاریست ونیز تهیه کننده گسترش داد.

“گمشده در بهشت” دور نمای با شکوهی از یک سبک بی همتا را که خود”gypsy jazz“می نامدش به تصویر می کشد که ترکیب شادی ازفاکتورهای کلاسیک rhumba ، cha_cha ،bolero ، jazz و bossa nova می باشد.

با AMOR DE GUITARRA” “این هنرمند الهام گرا بار دیگر نوآوریهای جدیدی را که حاصل عشق او به گیتار است به شنوندگان خود عرضه می کند.در این قطعات که تقریباً شرح حال خود اوست، آرمیک خلأ های موجود را با کمک شور موسیقیایی خویش پر می کند. AMOR DE GUITARRA قطعه ای رومانتیک و عاشقانه است که رشته مهارتهای هنری او را که به زیبایی تمام در پیش قرار می گیرند نشان می دهد.این قطعه یکی از زیباترین آهنگهای عاشقانه آلبوم است که علاقه، احترام و دانش موسیقیایی آرمیک را به روشنی به تصویر می کشد؛ خاطره ای از گردش در جاده عشاق در شبی مهتابی.

ROMANCERO” ” ملودی زیبایی از عشق و صلح است.ترتیب کار او در این قطعه به نحوی است که رفته رفته ملودی را گسترش داده ودر ادامه تنها به جنبه های استعاره ای که در تصور شنوندگان می گنجد اضافه می کند.

در”MIDNIGHT BOLERO” به شنوندگان عشق عرضه می کند.او دراین آهنگ ریتمهای فلامنکو و سازهای زهی را بطرز مبتکرانه ای با واکنشها و بانگهای احساسی ترکیب می کند که با طنین انداختن در بداهه نوازی باعث گرمی دلها می شود.در”FIESTA ” این علاقه به موسیقی با سبک منسجمی از ریتمهایی همه گیر دنبال می شود که تکنوازی او را با ضرباهنگی به یاد ماندنی و الهاماتی درونی متناوباً به وقفه می اندازد.

آرمیک مهارت ویژه ای در ریتمهای فلامنکو دارد و قسمتی از مهمترین دغدغه های خود را در”FOR YOU” به نمایش می گذارد. این قطعه تکنوازی مهارت او را به بهترین نحو نشان می دهد. او با ترکیب بخشهای تکرار شونده تند (RIFF) با لحظاتی آرام موسیقی ای بوجود می آورد که شنیدن آن بسیار لذت بخش است.

AMOR DE GUITARRA“” مطئناً بسیاری را در سراسر دنیا مجذوب خواهد کرد و به شنوندگان فرصتی برای شنیدن زیبا ترین و عاشقانه ترین ملودیهای دنیا خواهد داد.11 قطعه موسیقی نفس گیر و عالی که بنحوی واقعی زنده و شفاف هستند وازاصوات ناب فلامنکو ولاتین جاز تشکیل شده اند که آرمیک با بداهه نوازی با شکوهی با آن مقابله می کند.

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت2:57 بعد از ظهرتوسط لیلی | |

لیلی افشار اولین زن ایرانی دارای دکترا در نوازندگی گیتار
ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت3:14 بعد از ظهرتوسط لیلی | |